پیچ های خاطره انگیز
چند روز پیش همین جوری نیومدم سر کار. یعنی راستش همسری یه سری کار بیرون داشت و من رو هم گول زد که با هاش برم و نیام سر کار. من هم خودم اوستای پیچ، بهونه جور کردم و نیومدم. رفتیم به کارش برسیم که دیدیم یه مدرک اصلی کم داره و کارش اون روز نجام نمی شه. خلاصه که هی چیکار کنیم و کجا بریم شد، تا بالاخره با پیشنهاد من قرار شد بریم بازار بزرگ! بازار رفتن ما با بقیه آدمها اصولا فرق داره. ما معمولا سالی چند روز، بی خیال کار می شیم و می پیچیم و می ریم بازار. اولا که حتما باید وسط هفته باشه و توی پیچ باشیم. یعنی تا حالا یه ۵شنبه نشده بریم بازار. بعدش که خرید خاصی نباید داشته باشیم. مثلا ما یه دفعه رفتیم بازار و فقط یه دونه "گوشت کوب" خریدیم و یا این وفعه فقط یه عالمه آدامس خریدیم. خلاصه که بی هدف چرخ می زنیم و حال می کنیم از شلوغی. بعدش هم حتما باید ناهار چرب و چیل توی بازار بخوریم که اون هم حالی می ده واسه خودش. آخر سرش هم که مهمترین قسمتشه باید با موتوری برگردیم به محل پارک ماشینمون!!! یعنی اگه من قول این آخری رو از آراد نگیرم نمی رم بازار! وای که نمی دونید چه هیجانی داره موتور سه ترکه سوار شدن و ویراژ دادن توی ترافیک. و از همه جذاب ترش بغل کردن آراد، وسط خیابان و با مجوز رسمیه!!!
خوب تمام این کارها چند روز پیش هم انجام شد و کلی حال داد.
خیلی خوبه که بعد از ازدواج هم یه وقتهایی بخاطر با هم بودن از کار بزنیم و بریم ولگردی. خیلی خوش می گذره. به همه آدم متاهل ها توصیه می کنم که این کار رو انجام بدن. بدون برنامه ریزی هم باشه که دیگه بهتر!
یه پستی داشتم توی وبلاگ قبلیم در مورد یه روز برفی بود. اتفاقا پریروز که پیچوندیم داشتم به اون روز فکر می کردم. قضیه مربوط به دی ۸۶ می شه. آخرین باری که برف سنگین توی تهران اومد و من و آراد هم پیچوندیم و رفتیم برف بازی! این روز تبدیل شد به یکی از زیبا ترین خاطرات ما. چقدر خوبه که از هر فرصتی برای ساختن خاطرات خوب استفاده کنیم و قدر با هم بودن رو بدانیم.
پی نوشت: من حالم خوبه. به جز کار زیاد و ناامید کننده، و کسلی من سر کار؛ مشکلی وجود نداشت. همین جوری حس نوشتنم نبود. حالا حسم برگشته. باز کی بره خدا می دونه![]()