تبليغاتX
روزهای زندگی

روزهای زندگی

روزنگار

پیچ های خاطره انگیز

چند روز پیش همین جوری نیومدم سر کار. یعنی راستش همسری یه سری کار بیرون داشت و من رو هم گول زد که با هاش برم و نیام سر کار. من هم خودم اوستای پیچ، بهونه جور کردم و نیومدم. رفتیم به کارش برسیم که دیدیم یه مدرک اصلی کم داره و کارش اون روز نجام نمی شه. خلاصه که هی چیکار کنیم و کجا بریم شد، تا بالاخره با پیشنهاد من قرار شد بریم بازار بزرگ! بازار رفتن ما با بقیه آدمها اصولا فرق داره. ما معمولا سالی چند روز، بی خیال کار می شیم و می پیچیم و می ریم بازار. اولا که حتما باید وسط هفته باشه و توی پیچ باشیم. یعنی تا حالا یه ۵شنبه نشده بریم بازار. بعدش که خرید خاصی نباید داشته باشیم. مثلا ما یه دفعه رفتیم بازار و فقط یه دونه "گوشت کوب" خریدیم و یا این وفعه فقط یه عالمه آدامس خریدیم.  خلاصه که بی هدف چرخ می زنیم و حال می کنیم از شلوغی. بعدش هم حتما باید ناهار چرب و چیل توی بازار بخوریم که اون هم حالی می ده واسه خودش. آخر سرش هم که مهمترین قسمتشه باید با موتوری برگردیم به محل پارک ماشینمون!!! یعنی اگه من قول این آخری رو از آراد نگیرم نمی رم بازار! وای که نمی دونید چه هیجانی داره موتور سه ترکه سوار شدن و ویراژ دادن توی ترافیک. و از همه جذاب ترش بغل کردن آراد، وسط خیابان و با مجوز رسمیه!!! خوب تمام این کارها چند روز پیش هم انجام شد و کلی حال داد.

خیلی خوبه که بعد از ازدواج هم یه وقتهایی بخاطر با هم بودن از کار بزنیم و بریم ولگردی. خیلی خوش می گذره. به همه آدم متاهل ها توصیه می کنم که این کار رو انجام بدن. بدون برنامه ریزی هم باشه که دیگه بهتر!

یه پستی داشتم توی وبلاگ قبلیم در مورد یه روز برفی بود. اتفاقا پریروز که پیچوندیم داشتم به اون روز فکر می کردم. قضیه مربوط به دی ۸۶ می شه. آخرین باری که برف سنگین توی تهران اومد و من و آراد هم پیچوندیم و رفتیم برف بازی! این روز تبدیل شد به یکی از زیبا ترین خاطرات ما. چقدر خوبه که از هر فرصتی برای ساختن خاطرات خوب استفاده کنیم و قدر با هم بودن رو بدانیم.

پی نوشت: من حالم خوبه. به جز کار زیاد و ناامید کننده، و کسلی من سر کار؛ مشکلی وجود نداشت. همین جوری حس نوشتنم نبود. حالا حسم برگشته. باز کی بره خدا می دونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 13:59  توسط دریا  | 

اینترنت شرکت چند روزی مشکل داشت. خودم تا جایی که تونستم و با کمک آراد و پشتیبانی شرکتی که ازش اینترنت گرفتیم، سعی در رفع مشکل کردم. اما درست نشد. بالاخره از مدیر شرکت خواستم که اگه آشنایی داره بیاد و یه سری به شرکت بزنه... برای خودم نشسته بودم که زنگ زدند و مهندس آشنای دکتر اومد... وقتی دم در رفتم تا مشکل رو براش توضیح بدم، شوکه شدم!!! چقدر این لبخند و این دست و این قیافه برام آشنا بود. علی بود. وقتی شناختمش احساس کردم تمام صورتم مثل لبو قرمز شده. چقدر هوا گرم بود! اصلا نفهیدم مشکل رو چه جوری براش توضیح دادم. احساس می کردم صدام می لرزه و جلوی منشی شرکت آبروریزی می کنم. تمام مدت به صداش و حرفهامون فکر می کردم. به سایت اینترنتی و دوستی های اون زمانم فکر می کردم. چقدر بعد از جداییم از پدرام داغون بودم و چقدر مسخره با آدمهای مختلف دوست می شدم. من، خسته از دروغ، در همون جلسه اول، همه زندگیم را روی دایره می ریختم. به امید پیدا کردن یک دوست، یک همدم. اما در عوض پسرها و مردها فقط از مطلقه بودنم و تنها زندگی کردنم، سوء استفاده می کردند و از تعریف اولم، برداشت میکردند که راضیم به هر چیزی. اما الان برای خودم یک سوال هست. چرا واقعا، در اون لحظه  مقاومتی نمی کردم و به بر هم زدن رابطه بعد از قضیه، اکتفا می کردم؟!! به علی فکر کردم. به اون شب، که اولین تلفنی حرف زدنمون بود و تا نزدیک ۴ صبح طول کشید و با شوخی و خنده به اینجا رسید که برای صرف صبحانه به خانه ام بیاد، که البته من جدیش نگرفته بودم. ساعت ۴و نیم، تقریبا خوابم برده بود که زنگ خانه را زدند و برخلاف انتظارم علی آمد! حرف زدن رو باهاش دوست داشتم. صداش گرم بود و بهم آرامش می داد. اون شب با رضایت بو*سیدمش و باهاش به رخت*خواب رفتم. بعدش هم ساعتها توی بغلش حرف زدم و حتی اشک ریختم.. یادم نمی آد چند بار دیگه دیدمش و چه مدت باهاش دوست بودم. اما همیشه به نظرم مشکوک بود و چیزی این وسط درست نبود. ساعت زنگ زدنش و رفت و آمد هاش... من دوست می خواستم، اما اون وقتش رو نداشت و در آخر با گیر دادنهای من برای راستگوییش، اعتراف کرد که متاهل هست، قضیه تمام شد! دیگه اعصاب و حوصله دوستی با استرس و نگرانی رو نداشتم. پس ازش عذر خواهی کردم و تمام. بعد ها بهم زنگ زده بود. اما من با گفتن اینک دوستی جدی در زندگیم دارم، قضیه رو کاملا تمام کردم... توی اتاقم به تمام اون روزها و اتفاقات فکر می کردم.... اون اما اصلا به روی خودش نیاورد که من رو می شناسه. انقدر عادی بود که حتی فکر کردم شاید من اشتباه گرفتم. انقدر که معمولی رفتار کرد. ازش پرسیدم قبلا برای کارهامون اینجا اومده بود؟ و وقتی جواب منفی داد، گفتم قیافه تون برام آشناست. از لحظه اومدنش، برای اولین بار توی چشمهام نگاه کرد و گفت اگه واقعا یادت نیومده، خیلی اوضاع حافظه ات خرابه!!! و بهم لبخند زد و دوباره بی تفاوت مشغول کارش شد. فقط گفتم پس درست شناختم و تمام! بدون حرف دیگه ای کارها رو درست کرد و موقع خداحافظی هم به شکل کاملا رسمی و با گفتن خانم دکتر رفت! نمی دونم چظور انقدر عادی بود. تنها تصورم اینه که می دونست کجا می آد و آمادگی قبلی داشته...

من اما خیلی فکر کردم... به همه اشتباهاتم، به همه غم ها و تنهایی هام، و به همه خوشبختی که توش هستم. برای هزارمین بار خدا رو شکر کردم که موقع اشتباهات و حماقتهام، کنارم بود و نذاشت اتفاق بدی برام بیافته. موقع غمها و تنهایی هام، کنارم بود و برام روزها خوبی رو رغم می زد. و الان... امیدوام همیشه کنارم باشه و از خوشبختی و رضایتم محافظت کنه و آرامش بخش روزها و شبهایم باشه.

*** آخه واقعا پیش خودم چی فکر می کردم که با هر کسی که آشنا می شدم، رفت و آمد می کردم؟ توی رخت*خواب هر کسی که سر راهم قرار می گرفت، می رفتم و هر کسی رو توی خانه ام راه می دادم؟!!! خدای من! واقعا یه نفر انقدر احمق می شه که با یکی از توی اینترنت آشنا شده باشه، به راحتی شماره خانه اش رو بده و تا نصف شب باهاش تلفنی حرف بزنه و بعد هم همون شب، بدون اینکه حتی یه بار دیده باشدش، راهش بده توی خانه اش؟!!!!! خدایا شکرت که هنوز زنده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:8  توسط دریا  | 

نه نه نه!

از خودم خیلی راضی هستم. امروز یه نه گفتم. یه نه خوب.

یه دوست خوب و عزیز قدیمی بهم زنگ زد. گفت تهرانه و وقت داره که هم دیگر رو ببینیم. بعد از ۸ سال! شاید ۳، ۴ سال اول این دوری، روز و شب منتظر این تماس و تجدید دیدار و خاطرات بودم. اما حالا... با وجود اینکه هنوز هم برام عزیزه و هنوز هم خوبی ها و مهربونی هایی که در حقم کرده رو فراموش نکردم، اما فقط به یک دلیل بهش گفتم نه!!! فقط چون یه روزی دوستش داشتم و اون هم من رو دوست داشت!!! فقط چون یه عشق خیلی خیلی عزیز تر و بزرگ تر توی دلم دارم. فقط چون کاری بود که باید از آراد مخفی می کردم؛ گفتم نه!

می دونید چیه این قضیه مهمه؟ اینکه حتی یه ذره و یه لحظه هم وسوسه نشدم برای قبول پیشنهادش! خوشحالم از اینکه حتی یه ذره هم دلم نمی خواد کاری برخلاف میل آراد انجام بدم. اینکه سریع پیش خودم فکر کردم که اگه آراد این کار رو بکنه من ناراحت می شم، پس من هم نمی خوام این کار رو بکنم!!!

من از خودم می ترسیدم. از اینکه نکنه هرزگی و خیانت توی خونم باشه... اما امروز به خودم ثابت شد که تغییر کردم و الان برای آرامشم و عشقم و زندگیم ارزش قائلم. ارزشی بیش از حد تصور خودم حتی! 

خدایا شکرت. 

آراد عزیزم... ممنون برای این همه عشقی که به زندگیم دادی... ممنون از این همه آرامش... دوستت دارم. بیشتر از همیشه... 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:9  توسط دریا  | 

سال نو

سال نو مبارک. اولین پست توی سال جدید!

تعطیلات بدک نبود. راستش هیچ کار خاصی نکردیم. حتی از نظر خودم استراحت درست و حسابی هم نکردم. چند روزی رفتیم شمال و بعدش هم اومدیم تهران و به مهمان بازی گذشت. اما نمی دونم چرا اصلا خستگی هام در نرفت. و بی حوصله تر و خسته تر از سال قبل برگشتم سر کارم! باید با خودم کنار بیام و این کار رو ول کنم. من آدم یه جای ثابت کار کردن نیستم. انگیزه هام رو از دست می دم!

بگذریم...مهمترین اتفاق این تعطیلات این بود که من ۳۲ سالم تمام شد! آراد اصرار داره که بگه من ۳۳ سالم شده. (البته این رو در مورد خودش هم بکار می بره ها. یعنی هی یه سال سنش رو زیاد می کنه!) اما من که می گم الان ۳۲ سالمه. بحث چونه زدن و سن کم کردن نیست ها. چون واقعا اصلا احساس پیر شدن و بد بودن بالا رفتن سنم رو ندارم. فقط بحث سر اینه که درستش کدومه. خوب من متولد ۵۷ هستم. الان می شه ۳۲ سالم دیگه! مثلا الان ۳۲ سال و ۱۰ روزمه

از آراد کادوی تولد یه ساعت خوشگل اسپریت گرفتم. مامانم هم که سنگ تمام گذاشت و یه لباس شب، یه کفش، و یه ست آرایشی بهم کادو داد. خواهرم هم از اونجا برام یه انگشتر و گوشواره سنگ خوشگل داد. خانواده آراد امسال بهم چیزی ندادند. البته خوب من تولدم رو شمال بودم اما دو روز بعدش که اومدم. البته اصولا توی خانواده آراد اینها خیلی تولد و کادو و ... براشون مهم نیست. اما خوب من یه خرده دلخور شدم. البته اصلا به روم نیاوردم و به آراد هم چیزی نگفتم.

** اون شب وقتی توی مهمانی اون آهنگ رو کامل و تمام با من رقصیدی، وقتی دیدم که تمام واژه های آهنگ رو داری می خوانی، اون هم تویی که هیچ وقت به شعر آهنگها گوش نمی کنی و فقط موزیک رو دنبال می کنی؛ وقتی توی چشمهات نگاه کردم و مطمئن شدم همش رو داری از ته دل می خوانی، باهات هم کلام شدم... توی چشمهات برق اشک رو دیدم و توی صدات لرزش رو حس کردم... دلم می خواست تنها باشیم تا با هم گریه کنیم و برای با هم بودنمون، برای شوقمون، برای خوشبختی مون، شکر کنیم... هرچند که تقریبا هیچ کدومون آدمهای دور و برمون و مامان و بقیه رو که نگاهمون می کردند، نمی دیدیم و با هم می خواندیم:

همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

تشنه چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:21  توسط دریا  | 

سال نو

خوب از اونجایی که امروز آخرین روز کاری من تو سال ۸۸ است و قاعدتا هم آخرین روزی که می آم وبلاگ گردی، پس از همین جا به همه اومدن سال جدید رو تبریک می گم.

من که خیلی از تمام شدن این سال کذایی خوشحالم و با همه وجودم دعا می کنم سال آینده بهتر بشه.

 برای تعطیلات هم دارم روز شماری می کنم. سال تحویل امسال باز هم خانه خودمون هستیم. اما این بار دوتایی (البته در واقع سه تایی با پسرمون دیگه). مامان امسال می ره پیش پدر بزرگم. از اینکه خودمون دو تا هستیم خوشحالم. احساسش رو دوست دارم. اول فروردین رو هم می ریم منزل پدر شوهر و البته پدربزرگم و اگه بشه هم خواهر شوهر. عید دیدنی ما به همین ختم می شه خوشبختانه. از دوم هم می ریم شمال. تا کی بمونیمش با خدا و خودمونه البته. هنوز تصمیم جدیی برای برگشت نگرفتیم.

همکارم تو شرکت می گه تمام تعطیلات رو استراحت نکن. یه کم هم فکر کن و دنبال راه چاره بگرد برای حل مشکلات شرکت (که یعنی هنوز حل نشده و من هم هنوز حقوق های عقب افتاده ام و عیدی و کوفت و زهر مار نگرفتم)! فقط بهش لبخند می زنم. اما تو دلم فحشش می دم و می گم برو بابا دلت خوشه! من دارم لحظه شماری می کنم که برم و فکرم رو استراحت بدم، تو می گی فکر کن! کور خواندی بابا. من فقط می خوام استراحت کنم و به مهمترین چیزی که می خوام تو این عید فکر کنم این باشه که "امروز ناهار رو چی بخوریم!!!!"

راستی من امسال دو تا پازل حل کردم. یکیش از عید ۸۷ تو خانه مون ول بود و نمی شستم پاش که بالاخره تو یه حرکت انتحاری تمامش کردم و یکی رو هم که چهارشنبه هفته پیش خریدم و دیشب تمامش کردم!!!! هر دوتا شون ۵۰۰ تکه بودند. البته انصافا اولی سخت تر بود و این یکی آسونتر. حالا اگه شد از خانه می آم اینجا و عکسها رو بهشون اضافه می کنم.

خوب امیدوارم که تعطیلات به همه خوش بگذره و این حرفها.

پی نوشت: امسال هم دوباره دو تا قمری کوچولو اومدن و پشت پنجره مون خانه ساختند. از ته دل دعا می کنم این دفعه جوجه هاشون نمیرن. آخه نمی دونم یادتون می آد یا نه. اما عید ۸۷ هم این اتفاق افتاد. بعد زد و باد لونه شون رو انداخت و تخم هاشون شکست! من هم دهنم گو*زید گفتم خوب حتما اول سال برامون خوب می شه و بعد همه چی بهم می ریزه. که همین جوری هم شد. خرداد من و آراد ازدواج کردیم و بالاخره بهم رسیدیم. اما آبان بابام رفت!!! نمی خوام خرافاتی باشم ها. اما دلم می خواد امسال تخم هاش جوجه بشن و سالم بمونند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:1  توسط دریا  | 

اتوبوس نوشته ها

در راستای با فرهنگ شدن ما، و البته خسته بودن از ترافیک و دنبال جای پارک گشتن، اتوبوس سوار قهاری شدیم و الان حتی جاهایی که مجبوریم سوار تاکسی بشیم، اذیتمان می کند. خلاصه که اتوبوس سواری چیز خوبیه و کلا حال می دهد. اما یه چیزهایی هم رو دل آدم می ماند.

* این کتاب هایی که توی اتوبوس ها گذاشتند دیدید؟ اِ، همونی که توی قسمت کتاب شهر می ذارند دیگه! خیلی دلم می خواد بدونم کی این کتابها و مطالبش رو تهیه می کنه. واقعا مزخرف هستند. تا به حال حتی یه مورد خوب هم توش پیدا نکردم! و باور کنید که سعی خودم رو کردم که خیلی هاش رو بخوانم! خوب بابا جان ما این همه نویسنده درست و حسابی داریم. نمی شه واقعا یه ذره استعداد از خودتون به خرج بدید و چهار تا داستان کوتاه از نویسنده های درست و حسابی بذارید؟! خداییش این نوشته های در پیت رو از کجا می آرین؟

* یه دختر همسن و سال خودم خیلی از روزها همراهمه. یعنی تقریبا ساعت رفت و برگشتمون یکیه و خیلی از روزها سوار یک اتوبوس هستیم. نمی دونم چی توی وجود این آدم انقدر من رو جذب می کنه. اما همیشه وقتی که هست یه گرمی خاصی توی دلم حس می کنم. یه حسی مثل دیدن یه دوست قدیمی. تا به حال فقط چند لبخند با هم رد و بدل کردیم و یکبار هم، همصحبت شدیم. همین. اما خیلی دلم می خواد که باهاش بیشتر آشنا بشم. هر بار که می بینمش حس می کنم این می تونه دوست گم شده ام بشه. اما چه کنم که یبوست مزمن دارم و نمی تونم کاریش کنم! جدا چه جوری می شه سر حرف و دوستی رو با یه آدم غریبه و تو اتوبوس، باز کرد؟!

* در راستای همین مطلب قبلیم. یه وقتهایی می دیدم دو نفر که کنار هم تو اتوبوس نشسته اند، گرم صحبتند. اوایل فکر می کردم حتما همراه همند. اما بعد می دیدم که ایستگاه های جداگانه ای پیاده می شند و مثل دو تا آدم کاملا غریبه خداحافظی می کنند! الان دیگه برام عادی تر شده. اما همچنان درکش برام مشکله. آخه چطور می شه کنار یه آدم کاملا غریبه بشینی و از مشکلاتت با همسرت صحبت کنی؟! و حتی ازش راهنمایی بخوای؟!!! و یا خیلی راحت در رابطه با معیار هایت برای ازدواج حرف بزنی و مشاوره ازدواج بگیری؟ دختره همچین دلایل ازدواج نکردنش رو برای پیرزنه توضیح می داد و ازش راهکار برای انتخاب ایده آل می گرفت، که انگار پیش یه روانشناسه خبره نشسته و پیرزنه هم انقدر جدی از طالع بینی های مختلف براش می گفت و توضیح می داد که مثلا تو که متولد مردادی، با مرد اردیبهشتی اصلا ازدواج نکنی ها!!! بگرد دنبال یه متولد آبان! دختره هم کاملا تایید می کرد!!!!

* یه چیز دیگه هم هست. تا حالا دیدین این پیرزنهای چاق و گنده می شینند تو اتوبوس. یه عالمه هم خرید کردند. بعد بسته های خریدشون رو هم می ذارند رو صندلی. بعد اگه بخوای پیششون بشینی کلی بهت اخم و تخم می کنند و بسته ها رو هم فقط جابجا می کنند. اما جایی که برای نشستنت باقی می مانه، فقط جایگاه نصف با*سن  مبارکته!!! یا زنه تنها وسط صندلی دو نفره نشسته، وقتی می خوای کنارش بشینی، اصلا تکان نمی خوره و باز تو می مانی و اون باس بیرون صندلی! یا اینکه دختره نشسته، یه کوله و یا یه کیف لب تاب گنده هم بقل دستشه. وقتی کنارش می شینی، عمرا اگه کیفش رو جابجا کنه ها! بابا خوب کیفتون رو بذارید رو پاتون. نمی میرید که!

خلاصه که همین دیگه.

پی نوشت: در راستای نوشته آبی و درخواست های مکرر شما برای بی سانسور نوشتنش، باید یه عذر خواهی کامل ازتون بکنم. اون روز شاید که می تونستم نوشته ام رو کامل کنم. اما الان دیگه هر چی سعی هم بکنم، اون حس واقعی تو وجودم نیست. برای همین هم مصنوعی می شه. خلاصه که دیگه ببخشید برای تو خماری گذاشتن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 10:32  توسط دریا  | 

بچه دارشدن و یه حس خوب

* حس گرمی دست هات هنوز هم روی پوستم هست. حتی بوی دستهات رو دارم حس می کنم. هنوز هم با بستن چشمهام و تصور اون لحظات ناب، ته دلم می لرزه. همه چی عالی بود. از ته ته ته وجودم ار*ضا و خالی شدم. از آخرین باری که این حس رو بهم داده بودی، شاید ۳ سالی می گذره. دیگه داشتم از تجربه دوباره اش ناامید می شدم. اما عزیز دلم شاید هم حق با خودت باشه. همین فاصله داشتنش، عزیزش کرده و از تکراری شدن اون رابطه ناب جلوگیری می کنه. دوستت دارم. همیشه و بیشتر از همیشه.

دلم می خواست این رابطه رو کامل کامل بنویسم. دلم می خواست با نوشتنش، حسم رو ماندگار کنم. اما چه کنم که نمی تونم بیشتر از این وارد جزئیات بشم. حوصله فیل شدن رو ندارم!

** دختر خاله عزیزم آمده. یک ماهی ایران می مونه. تازه بچه دار شده و دیدن پسر سفید و تپل و خوش اخلاقش لذت بخشه. با اینکه آراد بهم دائم هشدار می ده که انقدر دور و بر بچه نرو؛ اما نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و دائم توی مهمانی ها مشغول بازی و ور رفتن باهاش هستم. خود نسیم هم دائم داره با بچه اش ور می ره و می خنداندش. حس مادر شناسی بچه تازه فعال شده و برای هر شکلک و صدای لوس مادرش غش می کنه و بقل هر کسی که باشه چشمش به مادرشه. اینجا که نمی خوام دروغ بگم؛ بهش حسودیم هم می شه. دیدن رابطه مادر و فرزندی و دیدن صحنه زیبای شیر خوردن بچه، غلغلکم می ده. داشتن یه موجود کوچک که فقط مال خودت باشه و بهت وابسته باشه و بهت بچسبه، خیلی تصور لذت بخشیه. گیر دادنهای مامان و بقیه جمع هم شروع می شه. وقتی بچه تو بقلمه، مامان چند بار می گه چقدر بهت می آد و جواب می شنوه که آره، اما بچه نسیم بهم می آد! بقیه هم شروع می کنند، شما چی؟ نمی خوای بچه دار بشی؟! جواب می دم نه، مسئولیت بزرگیه. نسیم می گه اون قدرها هم سخت نیست. حتی شب بیداری هاش هم لذت بخشه! خیلی ساده جواب می دم که نسیم جان، الان لذت بخش ترین زمانش و راحت ترین موقعشه. اگه قول بدین همین قدری می مونه ۱۰ تا می زام! من از بعدش می ترسم!!! می گن بالاخره که چی، باید بچه دار شد دیگه. می گم این نه، یعنی هیچ وقت! فرصت برای بحث بیشتر نیست و قضیه تمام می شه.

اما من حرفهام توی وجودم می مونه. چه طور به همین راحتی می شه همچین تصمیم بزرگی رو گرفت. آوردن یه موجود کوچیک دیگه، توی این دنیای در حال انفجار! می شه به آینده اش فکر نکرد؟! می شه ساده از همه چیش گذشت؟! می تونی از لحاظ مادی و مالی همه چی براش فراهم کنی؟! اصلا اگه اینکار رو بکنی، خوبه یا بچه لوس و پر توقع بار می آد؟! حالا بحث مادی به کنار. وقتی که تازه به حرف می افته و همه اطرافش رو با سوال "این چیه؟!" می خواد بشناسه، می تونی کلافه نشی؟! می تونی سر صبر به همه سوال هاش جواب بدی؟! می تونه وقتی خسته از سر کار می آی و کلافه اوضاع جامعه و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه هستی، خستگیت رو سر اون خالی نکنی و با حوصله به بازی های کودکانه اون برسی؟! می تونی چند سال بعد، پای درد دل نوجوانه اش بشینی؟! غمهایی که به نظرش مهمترین دردهای دنیاست رو بفهمی؟! می تونی تحمل رابطه اش با جنس مخالف رو داشته باشی؟! می تونی تحمل کنی اشتباهاتی که تو کردی، رو تکرار کنه؟! چه طوری می خوای تربیتش کنی؟! می تونی تحمل دعوای با همسرش رو داشته باشی؟! اگه کارش به جدایی بکشه چی؟! اصلا می تونی حامی و دوستش باشی همیشه؟!

جواب من به همه این سوالها یا یه "نه" محکمه و یا یه "نمی دونم" شل و ول! به نظر من وقتی باید بچه دار شد که بتونی جواب همه این سوالها رو به یه "بله" محکم و قوی و بی مکث بدی!

حتما همه تون با این صحنه روبرو شدین که یه مادر و یا پدر، دست یه بچه تو دستشونه و با خودشون این ور و اون ور می کشنش، و بچه هم یا داره گریه می کنه و یا سوال می پرسه و یا اصلا بهونه چیزی رو می گیره و می خواد که براش بخرند! مادر و یا پدر هم با یه چهره خسته و بی توجه به اون، کار خودشون رو می کنند و گاهی هم برای خالی نبودن عریضه یا بچه رو دعوا می کنند و می گن انقدر زر نزن! و یا اگه بچه در حال بلبل زبانی باشه، بدون دقت به حرفهاش یه اوهومی می گن!!! من این جور مواقع عصبانی می شم. خیلی یاد هم عصبانی می شم. از دست اون مادر و پدر بی فکر که فقط یه س*ک*س داشتن و یه موجودی رو ایجاد کردند، و بدون توجه به مسئولیت های بعدیش به این دنیا آوردنش؛ شاکی می شم. کلی هم جلوی خودم رو می گیرم که نرم یقه شون رو بگیرم و همه اینها رو تو صورتشون عربده بکشم!!!!

نمی دونم شاید بعضی هاتون بگین سخت می گیرم. اما به نظر من این مسئله رو باید همیشه سخت گرفت!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 11:28  توسط دریا  | 

2012

نمی دونم چند نفر از شما این قضیه ۲۰۱۲ را شنیدید و می دونید؟ این که بر اساس یه سری پیش بینی ها در تاریخ ۲۱-۱۲-۲۰۱۲ این دوره زمین از بین می ره. ازش فیلم زیاد ساختند. از فیلم مهیج و نفس گیر 2010 با بازی جان کیوزاک گرفته تا فیلم مستند پیش بینی های نوستراداموس. یه سری فیلم دیگه هم تازگی ها مد شده و اون هم فیلمهایی که در مورد دوران بعدش می سازند. یعنی بعد از تمام شدن زمین. مثل "The book of Elie" و "The Road" و ...

این پیش گویی ها رو بر اساس نقاشی هایی که از نوستراداموس مونده، و یا تقویمی که قوم قدیمی مایا ها دارند و ... در آوردند و می گن توی اون تاریخ مشخص، موقعیت قرار گرفتن خورشید با زمین جوری می شه که به گرم شدن هسته مرکزی زمین و زلزله و سیل جهانی ختم می شه! یعنی کل دنیا، آمریکا و افغانستان هم نداره، کل دنیا، کن فیکون می شه! یه سری نشانه های قبلی هم داره که همشون دارن به وقوع می پیوندند. مثلا اینکه دمای کره زمین نا متعادل می شه و جاهایی که سرد بودند، گرما رو تجربه می کنند و جاهای گرم، سرد می شن. فصلها جابجا می شند. زلزله تو جاهایی که قبلا نبوده اتفاق می افته. یه سری از گونه های حیوانات از بین می رند (مثل برنگشتن زنبور ها به کندو هاشون و یا خودکشی دسته جمعی نهنگ ها و ...). حتی نوستراداموس پیش بینی نابسامانی وضع اقتصادی آمریکا و قدرتهای بزرگ رو هم کرده بود... این پیش بینی ها می گه که این زمان پایان یک دوره حیات در زمینه و تا حالا چند بار دیگه هم اتفاق افتاده (مثل عصر یخبندان). بعدش هم دوباره همه چی از اول ساخته می شه و گونه هایی منقرض می شن و گونه های جدیدی ایجاد می شن. امکانش هم هست که یه تعدادی از انسان ها نجات پیدا کنند و نسل جدیدی ایجاد کنند. فیلمهایی که از این به بعدش رو ساخته، کلی بدبختی و گرسنگی و کشتار و حتی کانیبالیسم (خوردن هم نوع) رو نشون می ده و اینکه چقدر زندگی سخت و وحشتناک می شه. 

من در راستای دیدن فیلمهای جدید، همه اینها رو هم دیدم. تقریبا همشون رو هم پشت سر هم دیدم. حالا هم هی فکر و خیال افتاده به جونم. راسته یا نه؟ اگه راست باشه چی؟ ترجیح می دم بمیرم یا جز نجات یافته ها و شرایط سخت بعدی باشم؟ این مدت می خوام چیکار کنم؟ بی خیال همه چی بشم و خوش بگذرونم؟ هر چی پس انداز دارم خرج کنم و برم مسافرت و عشق و حال؟ یا نه، به زندگی روتینم ادامه بدم و هی غصه کار و درآمد و ... رو بخورم؟!

این روزها همه اینها تو کله ام داره می چرخه! تصور هر کدومش وحشتناکه. لذت بخش ترینش به نظر من (و تاحدی آراد) اینه که این دو سه سال باقی مونده رو بدون دغدغه و نگرانی زندگی کنیم و بریم مسافرت و عشق و حال و بعدش هم توی اون روز با هم بمیریم و همه چی هم برامون تموم بشه. اما خوب انجام این کار و باور این مسئله خیلی خیلی سخته... از اون طرف هم ترسش یه جورایی دائم باهامه. اگه راست باشه چی؟ اون وقت، این مهلت کوتاه رو هم بی خود دارم سخت می گیرم و هدرش می دم!!!

شاید درست ترینش این باشه که بهش اصلا فکر نکرد. آینده رو چه دیدی، یه وقت دیدی قبل از اون زمان هم تصادف کردی و مردی! باید جوری زندگی کرد که انگار هر روز، روز آخر زندگیه و از تمامی دقایق اون روز هم استفاده کرد. اما عمل به اینکار خیلی سخته. اینکه بدون فکر به آینده زندگی کنی. اینکه به معنای واقعی کلمه زندگی کنی! اینکه بدون هیچ فکری، هر چی داری رو خرج کنی! و بری دنبال آرزو هات....

نظر شما چیه؟ بهش تا حالا فکر کردین؟ باورش می کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:35  توسط دریا  | 

سال گاو

سال ۸۸

اول سال و بهار که شروع شد، ما* هی خوابمون زیاد شد. هی به خودمون گفتیم "بابا بهاره، هوا اینجوریه، تقصیر تو که نیست هی خوابت می آد، تقصیر فصله و هوا!!!"

بعد شد خرداد و اتفاق های بعد از انتخابات که خودش باعث شد، حالمون بدتر بشه و دیگه اصلا حال و حوصله خودمون رو هم نداشته باشیم، چه برسه به کار!

تا چند ماه بعدش، یعنی کل تابستان، این حال گیری و کرختی، تو همه جامعه معلوم بود و ایضا هم ما! که حوصله کار و بار نداشته باشیم. تازه تابستان هم بود و گرمای کلافه کننده اش که در حالت عادی هم فصل ناراحتیه برای ما!

بعد شد پاییز... گفتیم خوب فصل مورد علاقه مونه و هی بارون می آد و هی ما حال می کنیم و هی زیر بارون راه می ریم و ... اما باز هم نشد. از بارون که خبری نشد و دلگیری و بی حوصلگی ما هم جای خودش موند!

الان هم شده زمستان، که البته اسما زمستانه. هوا که سرد نمی شه و از برف هم خبری نیست. حال ما هم همچنان باقی مونده. (حالا نیاین بگین یه برف چسکی همین دیروز اومد ها! اونکه نسبت به کل قضیه چیزی نیست!)

خلاصه که کل امسال برای ما، سال خواب و کسلی بود و هنوز هم ادامه داره! هر چی هی از اون طرف زودتر می خوابیم و ساعت ۱۱ رو کردیم ۱۰ و بعدش ۹ و الان هم گاهی از ۸ شب می خوابیم، توفیری نکرده و باز هم صبح باید با بیل و کلنگ و جان مادرت از خواب پاشیم!!! البته لیسهای یواشکی این پسرمون هم بی تاثیر نیست که می خواد بره بیرون زودتر جیشش رو بکنه...

یه اتفاق دیگه هم امسال داره برامون می افته. آقا، بد روزهامون تند می گذره! اصلا عین برق و باد! نمی فهمیم کی هفته شروع می شه و کی ماه تموم می شه! هیچ وقت زندگی انقدر برامون تند نگذشته بود. اصلا به هیچ کاری هم نمی رسیم! تا چشم به هم می زنیم، ۴شنبه است و دوباره تا به خودمون می جنبیم، شده شنبه! خلاصه که این سال گاو برای ما یکی که برکت مرکتی نداشته. شما ها چطور؟

* این "ما"، یعنی خودم به تنهایی! حالا یه بار خودم رو تحویل گرفتم. چشم ندارین ببینین؟!

** اون کاری که براش دعا کردین همتون (اگه نکرده باشین که با من طرفین!) هم به احتمال زیاد حل شده. یعنی یه جلسه ای در مورد کار ما گذاشتن و حتی من رو هم توش دعوت کردن که در مورد مشکل توضیح بدم، (معمولا تو کمیسیون های داخلی شون این اتفاق نمی افته!)، توضیحاتم قانعشون کرد و شفاهی گفتن کار راه افتاده. اما از اون روز (۲۷/۱۱) تا الان نتیجه کمیسیون رو به صورت کتبی بهم اعلام نکردند!!!! این نامه هه هی داره امضاء می شه لا مصب! من هم تا نتیجه رو کتبی از این دیوانه ها نگیرم خیالم راحت نمی شه.

*** رژیم هم همچنان ادامه داره. البته هنوز هم کمتر از قبل وزن کم می کنم و هفته ای یک کیلوم، تبدیل به نیم کیلو شده. اما به همین هم قانعم.از اول رژیم هم تا حالا ۱۶ کیلو وزن کم کردم. اما برای رسیدن به وزن ایده آل باید ۱۵ کیلو دیگه کم کنم! خودم البته به ۷ تا ۸ کیلو دیگه قانعم! کارم هم شده هی عکسهای تابستانم رو نگاه می کنم و می گم چقدر چاق بودم و هی عکسهای ۲ سال و ۳ سال پیشم رو نگاه می کنم و به آراد می گم الان لاغر ترم یا اون موقع؟! بعد هم هی از خودم خوشم می آد و هی لخت می شم و خودم رو تو آینه نگاه می کنم و کیف می کنم! حالا همین الان که انقدر از خودم راضیم هم هر کی ببیندم می گه چه چاقه ها! و تازه هنوز هم نمی تونم هر مغازه ای برم و مانتو اندازه ام پیدا کنم! این آقای شوهرمون هم هی به بالا رفتن این اعتماد به نفسم کمک می کنه و هی ما رو (این ما بر می گرده به قسمتهای تحتانی بدنم ها!) نگاه می کنه و هی می گه چه خوشگل شده و چقدر جمع شده و ... (اینجا هاش دیگه خیلی بی ناموسی می شه!) خلاصه که توی یه کلوم می گه چقده س*ک*سی شدم!!! حالا جالبش اینجاست که توی تابستان هم، هر کی می گفت این دریا خیلی چاق شده، می گفت اصلا هم چاق نیست و تپل خودمه!!!!

****خدایییش چرا انقدر این مانتو ها کوچولو شدن؟ چرا سایز ها انقدر کوچیکه؟ یعنی واقعا انقدر آدم چاق توی ایران کمه؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:13  توسط دریا  | 

عشق قدیمی

پیش نوشتِ بعدا اضافه شده:

این مطلب رو بخوانید.http://www.dadsetani.ir/newver/88/0222.asp 

با این اوصاف فکر کنم همه مون یه جورایی مجرمیم ها!

دیروز دیرتر از همیشه از سرکار به سمت خانه رفتم. مسیر همیشگیم هم نبود و در واقع هم مسیر با آراد بودم. دائم توی خیابان سر می چرخوندم که شاید ببینمش و با هم بریم. از نبودنش دلم گرفت. اما بعد به خودم گفتم: " دیوانه! آراد که دیگه دوست پسرت نیست که می خوای حتما تو خیابان ببینیش و از ندیدنش ناراحت می شی! همسرته! دو دقیقه دیگه می رسی خانه و یا قبل از تو رسیده و یا تا یه ربع بعد می رسه!!!"

این حس رو دوست دارم. این که هنوز هم صبح تا غروب دلم براش تنگ می شه. این که هنوز هم هر روز از سرکار با هم تلفنی حرف می زنیم. این که وقتی یه شب دیر می آد خانه و همدیگر رو زیاد نمی بینیم، فرداش سفت می بوسدم و می گه دلم برات تنگ شده بود!!! همه این ها خوبه. همه این ها جایگزین عالیه برای یه عشق پر شور دست نیافتنی! انقدر نزدیک و انقدر آروم بودن.

"دوستت دارم عزیز ترینم. هنوز هم برام همون عشق قدیمی هستی"

* قضیه قبلی هنوز پا بر جاست. دیروز تا ۵.۵ (بعد از ساعت اداری) توی سازمان بودم و با مدیر کل و معاون صحبت کردم. قول کمک دادند و امروز قراره یه جلسه فوری در رابطه با مشکل ما بذارند. دیروز عملا گریه کردم اونجا!!! اگه قضیه حل بشه دو روز می رم مرخصی! انقدر که خسته ام کرده.

** اوضاع رژیمم خوب پیش نمی ره. از مرخصی یک ماهه ام که برگشتم، وزنم اصلا بالا نرفته بود (که خوب این عالی بود)اما از اون به بعد وزنم اصلا پایین نمی آد! جلسه اول باید دو کیلو دیگه وزن کم می کردم که شد به زور یک کیلو، جلسه دوم هم باید یک کیلو کم می کردم که به زور شد ۳۰۰ گرم!!! اصلا نمی دونم چرا! کامل هم رعایت می کنم ها. البته خود دکتر هم می گه استرس باعث می شه وزن پایین نیاد و من هم الان بخاطر کارم کلی استرس دارم! اما با این وجود می ترسم. اگه دیگه وزنم پایین تر نیاد چی؟؟؟ البته آراد حرف خوبی بهم زد. گفت "به این فکر کن که اگه در حالت عادی، این همه استرس رو تحمل می کردی، وزنت کلی بالا رفته بود! حالا خوشحال باش که اگه لاغر نشدی، حداقل چاق تر هم نشدی!!!" حرفش خوب بود ها، اما من ته دلم هنوز می ترسم... امروز باید برم دکتر دعا کنید ۱ کیلو رو پایین اومده باشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 10:7  توسط دریا  |